ذبيح الله صفا

1079

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

( بر وزن و بپيروى از مخزن الاسرار ) ، مهر و محبت ( در برابر خسرو و شيرين ) نمكدان حقيقت ( بپيروى از حديقة الحقيقهء سنايى ) ، مجمع البحرين ( باستقبال از تحفة العراقين خاقانى ) . ديوان غزلهاى او را كه در حدود 5500 بيت است بشمارهء 1204 . Supp در كتابخانهء ملى پاريس ديده‌ام . ازوست : منم كه صبح كنم نام شام ماتم را * هلال عيد كنم نقش ناخن غم را نمك ز گرمى داغم بخويش مىلرزد * كند جراحت من زخمدار مرهم را بصرفه خرج كن آزردگى ز كيسهء دل * نگاه دار پى روز خوشدلى غم را بشكر لذت درد تو مىتوان دادن * زكات يكشبه غم روزگار خرم را به درد كوش شفايى كه هيچكس نخرد * به هيچ سينهء بىدرد و چشم بىغم را * گفتم بحرم محرم اين خانه كدامست * آهسته به من گفت كه بيگانه كدامست همسايهء افسرده‌دلان چند توان بود * اى سوختگان كوچهء پروانه كدامست بر غيرت دل رشك تماشا نفزوديم * با ديده نگفتيم كه جانانه كدامست از سايه ره خانهء خورشيد توان يافت * از كعبه بپرسيد كه بتخانه كدامست در سينه بديدم دل آواره و گفتم * ديوانهء آن گوشهء ويرانه كدامست صد ميكده خون بر سر هم مىكشم امشب * همسايهء دل در ته ميخانه كدامست * در باغ ما بلاله مى ناب مىدهند * صد خار از براى گلى آب مىدهند هر مردكى بگوشهء دستار مىزند * آن غنچه را كه آب بخوناب مىدهند طاقت نماند و تاب برافتاد از جهان * خوبان هنوز زلف سيه تاب مىدهند با خون دل بساز كه در بزم دوستى * پيمانه‌هاى زهر باحباب مىدهند يك تار در كتان شكيبم درست نيست * خوبان بهرزه زحمت مهتاب مىدهند نام خرد مبر كه بدار الشفاى عشق * آن را كه عقل ره زده جُلّاب مىدهند بختم بخواب نيز شفايى نبيندش * چشم مرا فريب شكر خواب مىدهند * همت بدلم گفت كه خو از همه واگير * با عشق شب و روز كن و بوى وفا گير